................
بهارت
مبارک
شهـــــــــــــــــــــــریار من !
رویای هر شبم به تو تعبیر می شود تعبیر این سکوت بلند خدا ، تویی
................بهارت
مبارک
شهـــــــــــــــــــــــریار من !
غربت لاله.....غصه ی عشق مرا جز به غزل وا نکنی
با غزل قصه ای از عشق تو حاشا نکنی
در یکتای دلی را که به آبش دادی
طلب از گمشدگان لب دریا نکنی
گوشه ی ابروی تو قبله ی حاجات دل است
دل بدان گوشه دخیل است ، گره وا نکنی
من از آن روز که در بر من شیدا بستی
خوب دانم که تو با ما مدارا نکنی
در رخ ما دگر ای شاهد هرجایی من
مستی و سرخوشی از باده ی مینا نکنی
لاله بیمار و غریب است عجب از تو اگر
شهریارا گرهی از گره اش وا نکنی...
شهریار ع ش ق . . .
مرا در دل هوایی هست که در سر جا نمی گیرد
ز هر در میکنم رامش ولی آرام نمی گیرد
پریشان میکند ما را بسان ذره ای در باد
ولی از دست ساقی از غرورش جام نمی گیرد
علم کرده ست در هر دو جهان ما را به رسوایی
دلم خرسند از این ننگ است و دیگر نام نمی گیرد
میان آتشی از عشق گرداند وجودم را
حریفی پخته است و عاشقان خام نمی گیرد
زند مرغ دلم را با نگاه غمزه آلودش
به تیر ناوک اندازد شکار و دام نمی گیرد
شباهنگام چون ماه ی برآید بر سپهر اما
مهتابش بما نفکنده و بر بام نمی گیرد
دلم در راه عشق بشکست و شد آیینه ات یا رب
در او آهی دگر از انفس ایام نمی گیرد
میان شهریاران شهریار عشق من فرد است
خدایا همتی چون لاله از او کام نمی گیرد
لاله ی عاشق !
امروز دوباره باز من مستم
با باده ی صاف تو وضو بستم
تا ناز و کرشمه ات چه فرماید
چشم از همه حوریان فرو بستم
چون بوی وصال تو بود در دل
من راه به خود ز شش جهت بستم
فریاد که عاشقم نپنداری
من جز تو ز عالمین بگسستم
من لاله شدم ز ماتمت ای جان
بر دامن شهریار بنشستم
م ر گ ......... ل ا ل ه ..............
نامدی جانم بقربانت بر این تنها چرا
هم نپرسیدی دمی از حال این شیدا چرا
نوشدارویم بدستت باشد و تو سنگدل
پشت بر من خوش خرامان میروی زینجا چرا
میروی و بعد مرگم بازمی آیی ولیک
خاکم آندم با تو گوید بیوفا حالا چرا
آسمان هر شب بنالد با من زار از غمت
در شگفتم تو نبینی حال این رسوا چرا
با تن بیمار و چشم اشکبارم ماههاست
هرسه دنبال توایم و پس زنی مارا چرا
دل میان سینه ام آتشفشانی میکند
مینشانی آتشی بر سینه ام یارا چرا
می رسم من آخر راه و دو بالم میدهند
میبرندم اینزمان تا عالم بالا ، چرا
الرحیل آید بگوشم ، آه ، از من هم گذشت
زندگی ، آرام و بی تشویش ، پس غوغا چرا
مپرم تا آسمان و میسپارم دل به تو
آسمان گوید بیا و ختم کن این ماجرا
" لاله رویا ! بی حبیب خود نمیکردی سفر
این سفر بی شهریاران میروی تنها چرا ".....
لاله ی . . . زار
اینچنین ساکت و خاموش شدی یعنی چه
با حریفان تو قدح نوش شدی یعنی چه
"هم سر زلف خود اول تو بدستم دادی"
باز از غیر تو بیهوش شدی یعنی چه
در دلم نیست بجز عشق و ثنایت یارا
تو ز عشق همه پر جوش شدی یعنی چه
بانگ رسوایی ما را به دو عالم دادی
وز بجای همه خود گوش شدی یعنی چه
لاله از درد بنالد ز حریفان به فلک
شهریارا تو هم از عشق فراموش شدی یعنی چه ؟!
بیچاره لاله . . .
یارم امشب با دل من بی وفایی میکند
کفتر شوقم به بام خود هوایی میکند
من گدای دُرد نوش از کاسه ی اویم و او
خون عاشق با قدح نوشد ، همایی میکند
من اسیر خاکدان غم شدم از عشق او
او نگاهش سوی افلاک و رهایی میکند
روی بیمارم به سیلی سرخ میدارم ولیک
روزگار هجر او رنگم طلایی میکند
هر چه خوبی در جهان است باشد اندر یار من
بر من و عشقم ولی بی اعتنایی میکند
لاله از راه نیاز افتد به پای شهریار
او برای لاله ناز و بد ادایی میکند
لاله ی شکسته !
برخیزم
تکه های این دل شکسته را
بردارم ، ببرم ؛
شهریار جان !
این لاله
دگر بندزدنی
نیست !!!
شهریار کو ؟!
ز بس که بار غمت را به دوش ناله کشیدم
کمر ز غصه شکستم ، نفس ز شکوه بریدم
به موسم گل و نسرین ، من ِ فتاده ی غمگین
به لاله زار نشستم ، به دشت پا نکشیدم
همیشه در دل من بود عشق روی تو جانا
چنان که جز تو و عشق تو ، مهر برنگزیدم
به خاک لاله گذر کن ، شه دیار دلم شو
که من نفس به هوای کسی دگر نکشیدم
چو نالم از غم هجران ، نسیم صبح ندا زد :
خموش باش لاله که من ، شهریــــــاری ندیدم
انتظار لاله !
مدتهاست
لاله
نشسته است چشمبراه . . .
آه . . . !
بخاطر خدا
یک شب ،
از کوچه ی روبروی باغ
گذر کن ؛
شهریار !